فارسی

ترازنامه کاستروئیسم همزمان با آماده شدن ترامپ برای جنگ علیه کوبا

کمتر از شش ماه پس از ربودن و سرنگونی نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا – عملیاتی که در آن نیروهای ویژه ایالات متحده، ۳۲ پرسنل امنیتی کوبایی و ده‌ها ونزوئلایی را در کاراکاس به قتل رساندند – دولت ترامپ آشکارا در حال آماده‌سازی یک عملیات نظامی علیه کوبا است. این تهدیدات، خاطره کودتاهایی که با حمایت ایالات متحده صورت گرفت و دیکتاتوری‌های نظامی فاشیستی را که در طول قرن بیستم، آمریکای لاتین را غرق در خون کردند، زنده می‌کند و نمایانگر تلاشی است که برای تحمیل مجدد سلطه استعماری بر این جزیره در جریان است.

کارگران در کوبا، ایالات متحده و سراسر قاره آمریکا باید به فوریت در مخالفت با این تجاوز امپریالیستی مداوم و برنامه‌های جنگ بسیج شوند. اما برخلاف توجیه گران که می‌گویند اکنون زمان بررسی دقیق رهبری کوبا نیست – مشابه آنچه در مورد دولت چاویستا بیان کردند که اکنون کنترل کاراکاس را به سازمان سیا و پنتاگون واگذار کرده است – هرگونه مخالفت مؤثر با امپریالیسم مستلزم داشتن ترازنامه‌ای از تجربه تاریخی با کاستروئیسم است: نه تنها تأثیری که در خود کوبا داشته، بلکه نقشی که در سراسر نیمکره ایفا کرده است.

این یک تمرین نظری انتزاعی نیست. این یک ضرورت سیاسی است، زیرا هر نیروی سیاسی که امروز برای رهایی کوبا از مخمصه، با نگرانی دست هایش را به هم می مالد، در حالی که هیچ برنامه واقعی برای دفاع از آن ارائه نمی‌دهد – همچون لولا در برزیل، شینباوم در مکزیک، چاویست‌ها، احزاب استالینیست و گرایش‌های پابلوئی - هم محصول و هم ادامه‌دهنده سیاست‌هایی هستند که این فاجعه را ایجاد کرده‌اند.

آخرین تهدیدات 

تشدید فشار ایالات متحده علیه کوبا آنچنان بی رحمانه ادامه می یابد که جایی برای شک و تردید در مورد مقاصد واشنگتن باقی نمی‌گذارد. ترامپ در اولین روز از دوره دوم ریاست جمهوری خود، کوبا را به فهرست «حامی تروریسم دولتی» بازگرداند و مجموعه‌ای گسترده از مجازات‌های مالی، تجاری و امدادی را علیه آن اعمال کرد. پس از ربودن مادورو، ترامپ اعلام کرد: «کوبا آماده سقوط است.» در اواخر ژانویه، او کوبا را «وضعیت اضطراری ملی» اعلام کرد و عرضه‌کنندگان نفت را در صورت تحویل سوخت به این جزیره، تهدید به تحریم‌های تنبیهی کرد. در اول ماه مه، دولت آمریکا تحریم‌هایی را علیه هرگونه تجارت با اقتصاد کوبا وضع کرد –  اقدامی که در کنار تحریم فعلی سوخت، این جزیره را با فروپاشی اقتصادی بی‌سابقه‌ای تهدید می‌کند. 

نتایج عملی این محاصره، نسل‌کشی است. طبق اعلام اداره برق کوبا، ورود تنها یک تانکر روسی باعث شد تا سهم مناطق تحت تأثیر قطعی برق کوبا موقتاً از ۶۰ درصد به ۳۰ درصد کاهش یابد، اما این کاهش تنها چند هفته بیشتر دوام نیاورد. در ماه مه، این جزیره بدترین سطح بی برقی را در تاریخ خود ثبت کرد. بین ۶ تا ۱۸ ماه مه، هاوانا متحمل قطع برق ۲۴ ساعته مداوم شد. یخچال‌ها از کار افتاده اند و مواد غذایی فاسد می شوند، عمل‌های جراحی لغو شده‌اند و مرگ و میر نوزادان دو برابر شده است.

در ۲۱ ماه مه، ناو هواپیمابر یو‌اس‌اس نیمیتز و سه کشتی جنگی محافظتی وارد دریای کارائیب شدند. ورود آنها یک روز پس از اعلام کیفرخواستی صورت گرفت که طی آن، وزارت دادگستری اتهامات جعلی ارتکاب به قتل علیه رائول کاسترو، رئیس جمهور سابق کوبا، که اکنون ۹۴ سال دارد، به دلیل سرنگونی دو هواپیما که توسط عوامل تحریک‌ گر مرتبط با سازمان سیا در سال ۱۹۹۶ هدایت می‌شدند، اعلام کرد. این کیفرخواست تهدیدی آشکار برای تکرار همان نوع عملیاتی است که علیه مادورو استفاده شده است: متهم کردن یک رهبر به اتهامات ساختگی، سپس از آن به عنوان پوشش قانونی برای آدم‌ربایی و اقدام نظامی استفاده کنند.

کارلوس فرناندز دِ کوسیو، معاون وزیر امور خارجه کوبا، اذعان کرده است که کشورش در حال آماده شدن برای جنگ است و گفته است: «این ساده‌لوحی خواهد بود اگر این کار را نکنیم.» مقامات کوبایی شروع به توزیع «راهنمای خانواده برای محافظت در برابر تجاوز نظامی» کرده‌اند.

دشمنی طبقه حاکم ایالات متحده با مردم کوبا نه تنها از اهداف ژئواستراتژیک، بلکه از کینه‌توزی تعمدی بر سر انقلاب ۱۹۵۹ و از دست دادن کنترل شرکت‌های آمریکایی بر اقتصاد جزیره و کازینوهای متعلق به مافیا نیز ناشی می‌شود. برای درک عمق این نفرت، کافی است که امتناع از فروش اکسیژن به کوبا در دوره بیماری همه‌گیری کووید-۱۹ به یاد آورده شود. در حالی که نخبگان حاکم آمریکا در مورد کووید سیاست «بگذار بشکافت» را اتخاذ کردند که جان کارگران آمریکایی را فدا می‌کرد، همزمان دستور دادند تا سیاست «بگذار کوبایی‌ها خفه شوند» اتخاذ شود. همان تعهدی که از طرف هر دو حزب در آمریکا برای نابودی مردم کوبا وجود داشت، امروز نیز محرک دولت ترامپ می باشد.

وب‌سایت جهانی سوسیالیستی از کارگران می‌خواهد که با تهدیدهای تهاجم، تغییر رژیم و استعمار مجدد کوبا توسط امپریالیسم آمریکا مخالفت کنند. دفاع ما از کوبا در برابر تجاوز امپریالیستی بی‌قید و شرط و صریح است. این دقیقاً به این دلیل است که ما این دفاع را بر منافع مستقل و بسیج آگاهانه طبقه کارگر – و نه بر تبعیت از رهبری ملی‌گرای کوبا – بنا می‌کنیم، یک ارزیابی هوشیارانه از کاستروئیسم نه تنها با این دفاع سازگار است، بلکه پایه و اساس ضروری آن می باشد.

انقلاب کوبا و نظریه انقلاب پیگیر

تاریخ کوبا، تاریخ شکست رهبری‌های ناسیونالیستی بورژوایی و خرده‌بورژوایی در تضمین استقلال ملی واقعی برای این جزیره است، جزیره‌ای که سرنوشتش از زمان ظهور ایالات متحده به عنوان یک قدرت امپریالیستی، به طور جدایی‌ناپذیری با نزدیکی و اهمیت استراتژیک آن به ایالات متحده گره خورده است.

وزیر امور خارجه ایالات متحده، جیمز جی. بلین، از اوایل سال ۱۸۸۱ به این مساله پی برده بود. او اظهار داشت:

آن جزیره ثروتمند، کلید خلیج مکزیک، اگرچه در دست اسپانیا است، اما بخشی از سیستم تجاری آمریکاست... اگر کوبا بخواهد که دیگر اسپانیایی نباشد، لزوماً باید آمریکایی شود و تحت هیچ سلطه اروپایی دیگری قرار نگیرد.

این محاسبات استراتژیک با ساخته شدن کانال پاناما در آغاز قرن بیستم تشدید شد، زیرا آب‌های اطراف کوبا، کانال را به سواحل خلیج ایالات متحده و سواحل شرقی متصل می‌کند. امروزه، این چالش ها حتی بیشتر هم شده است. یک تحلیل صنعتی که اخیراً صورت گرفته، نتیجه گیری کرده است که «منابع نیکل و کبالت کوبا یکی از مهم‌ترین دارایی‌های معدنی توسعه نیافته در نیمکره غربی است. زنجیره تأمین جهانی باتری خودروهای برقی دقیقاً به همان چیزی نیاز دارد که کوبا دارد.»

مردم کوبا با هزینه‌های انسانی هولناک برای استقلال، سه جنگ را علیه اسپانیا پیش بردند. در آخرین این جنگ‌ها (۱۸۹۸-۱۸۹۵)، اسپانیا ۲۲۰,۲۸۵ سرباز را مستقر کرد و اردوگاه کار اجباری مدرن را ابداع نمود. تقریباً ۲۰ درصد از جمعیت کوبا جان خود را از دست دادند. با این حال، وقتی جنگ پایان یافت، استقلال کوبا برقرار نشد، بلکه قیمومیت ایالات متحده تثبیت شد.

ایالات متحده در سال ۱۸۹۸ مداخله کرد، رهبران کوبا را از پیمان پاریس که رسماً به استعمار اسپانیا پایان داده بود، حذف کرد و اصلاحیه پلات را تحمیل کرد – که طبق آن به واشنگتن حق نامحدود مداخله نظامی در امور کوبا را اعطا می‌کرد. واشنگتن همچنین خلیج گوانتانامو را به عنوان پایگاه دائمی ایالات متحده تضمین کرد. روز جمهوری رسمی کوبا، ۲۰ ماه مه ۱۹۰۲، نه یادآور استقلال واقعی، بلکه یادآور تظاهر به آن است: یک وضعیت نیمه‌استعماری که تبعیت اساسی کوبا از امپریالیسم ایالات متحده را حفظ کرد، حتی در حالی که پرچم آمریکا در قلعه مورو هاوانا پایین کشیده می‌شد.

نیروهای طبقاتی که این تاریخ را پیش بردند، به وضوح در سخنرانی بنیادین از بیل ون اوکن با عنوان «کاستروئیسم و ​​سیاست ناسیونالیسم خرده بورژوایی» مشخص شدند. این تحلیل، ریشه‌های عمیق انقلاب ۱۹۵۹ را در ماهیت ناموفق مبارزه استقلال کوبا و سلطه ناشی از آن بر اقتصاد و سیاست جزیره توسط سرمایه آمریکایی و عوامل محلی آن ردیابی شده است.

واقعیت اجتماعی کوبای پیش از انقلاب، تمرکز شدید ثروت در کنار فقر جمعی روستایی و بیکاری شهری بود. اقتصاد این جزیره – مزارع نیشکر، خدمات رفاهی، راه‌آهن، هتل‌ها و صنایع آن – به طور قاطع متعلق به شرکت‌های آمریکایی یا بورژوازی محلی وابسته به آنها بود.

دنیای زیرزمینی تجارت کوبا با بالاترین سطوح تشکیلات ایالات متحده، عمیقاً مرتبط بود. چارلز «بِبِه» ربوزو، یک بانکدار کوبایی وابسته به مافیا و یکی از نزدیک ‌ترین افراد مورد اعتماد ریچارد نیکسون، مرتباً با تورهای مسافرتی برای قمار که کاملاً توسط چهره‌های مجرم سازمان‌یافته آمریکایی مانند مایر لانسکی اداره می‌شد، با نیکسون و سناتور جورج اسمترز از فلوریدا به هاوانا در سفر بود. ربوزو روابط شخصی و تجاری عمیقی با افراد درون حلقه ی باتیستا، از جمله ادگاردو بوتاری و بورک هجز، برقرار کرده بود. کوبای باتیستا در واقع یک دولت مافیایی بود که متصدیانش در واشنگتن و میامی مستقر بودند.

ازکار افتادگی سیاسی طبقه کارگر کوبا در این دوره، همانطور که ون اوکن مستند کرده است، محصول خرابکاری عمدی بود. حزب کمونیست استالینیستی کوبا – حزب سوسیالیست مردمی (PSP) – به خاطر هدایت تحولات پیشین انقلابی در پشتیبانی از باتیستا، از جمله ورود به دولت او، مسئولیت مستقیم را بر دوش می کشد. اعتصاب عمومی و انقلاب سال ۱۹۳۳ که دیکتاتوری جراردو ماچادو را سرنگون کرد، یک وضعیت اصیل انقلابی را گشود و کارگران کارخانه‌ها را تصرف کردند و شوراها را تشکیل دادند. اما استالینیست‌ها این جنبش را تابع باتیستا کردند، که در آن زمان با ژست ضد امپریالیستی خودنمایی می کرد. با خلع سلاح سیاسی طبقه کارگر، نتیجه نه حل وظایف دموکراتیک کوبا، بلکه به تعویق افتادن آنها تحت یک مرد قدرتمند سرمایه‌دار جدید بود.

وقتی انقلاب ۱۹۵۹ شروع شد، اساساً نقطه کانونی چریکی در سیرا مائسترا نبود که باتیستا را سرنگون کرد. این جنبش اعتصاب عمومی در شهرها بود که رژیم او را فلج نمود و آن را غیرقابل دفاع ساخت. جنبش کاسترو وارد خلاء سیاسی شد که توسط فروپاشی تسلط باتیستا و فقدان رهبری انقلابی طبقه کارگر که قادر به رقابت برای قدرت باشد، ایجاد شده بود.

این نکته ای حیاتی است: پیروزی جنبش ۲۶ ژوئیه‌ی کاسترو، تأییدی بر جنگ چریکی به عنوان راهی برای رسیدن به قدرت نبود، بلکه نشانه‌ی این بود که طبقه‌ی کارگر، بدون یک رهبری انقلابی، تنها می‌تواند شاهد جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ی بورژوایی باشد که دولت را برای نظارت بر استثمار مداوم سرمایه‌داری، به ارث می‌برند.

کاسترو در حال سخنرانی در سال ۱۹۶۶ در کنفرانس سه قاره که طی آن تروتسکیسم را محکوم کرد

دولت آیزنهاور و سپس کندی از مذاکره با کسانی که دست نشانده آنها در هاوانا را برکنار کرده بودند، یا حتی از پذیرش حداقل اصلاحات ارضی و سایر اقدامات مورد درخواست توده‌ها، خودداری کردند. در عوض، آنها واردات شکر کوبا را متوقف کرده و  تحریم تقریباً کامل تجاری ایالات متحده را اعمال کردند. دولت کاسترو که از درون این فرآیند ظاهر شده بود، به دلیل ضرورت اقتصادی، با ملی کردن همه جانبه ی مزارع، آب و برق، راه آهن، هتل‌ها و صنایع متعلق به ایالات متحده واکنش نشان داد.

کاسترو با روی آوردن به بوروکراسی استالینیستی در اتحاد جماهیر شوروی برای دریافت کمک، برنامه‌هایی را به اجرا درآورد که منجر به دستاوردهای اجتماعی واقعی در سوادآموزی، بهداشت عمومی و آموزش و پرورش شد. این دستاوردها واقعی بودند، اما آن ها در چارچوب دستگاه دولتی که اساساً ماهیت طبقاتی سرمایه‌داری خود را حفظ کرده بود، و تحت شرایط تبعیت سیاسی کامل کوبا از سیاست خارجی ضدانقلابی مسکو، به دست آمده بودند.

وابستگی ساختاری اقتصاد کوبا به حمایت خارجی، این امر را تأیید کرد که کارگران نمی‌توانستند و نمی‌توانند با تکیه بر دولت کاستروئیست، دستاوردهای اجتماعی باقی‌مانده از این دوره را تضمین کنند. رهبری بورژوا-ناسیونالیست کوبا همیشه برای سرپا نگه داشتن اقتصاد خود به یک حامی نیاز داشته است. در جنگ سرد، آن حامی اتحاد جماهیر شوروی بود. پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، ونزوئلا و به شکلی محدودتر و کوتاه‌مدت‌تر، مکزیک حامی کوبا بودند.

یک قشر کامل از ارتش و رهبری حزب کوبا از طریق دسترسی ویژه به درآمدهای توریستی و سرمایه‌گذاری‌های مشترک با سرمایه‌های اروپایی و کانادایی، خود را ثروتمند کردند. در دهه گذشته، هزینه‌های توریستی و هتل‌ها بر سایر اولویت‌های سرمایه‌گذاری غالب بوده است. در سال ۲۰۲۴، دولت کوبا ۳۷.۴ درصد از کل سرمایه‌گذاری‌ها را در ساخت اقامتگاه های تفریحی متمرکز کرد، رقمی که یازده برابر بیشتر از مجموع هزینه‌های آموزش و مراقبت‌های بهداشتی است.

این بیان اقتصادی منطقیِ دولتی است که قشر حاکم آن، علیرغم تمام لفاظی‌های ناسیونالیستی‌اش، به جای بسیج طبقه کارگر برای سرنگونی سرمایه داری جهانی، همواره به دنبال یافتن راهی برای همسازی با آن بوده است. در عوض، جذب سرمایه‌گذاری مستلزم هزینه‌های رقابتی در قالب نیروی کار ارزان و منابع طبیعی است. 

فاجعه کنونی، این واقعیت را آشکار کرده است. وقتی دیاز-کانل، رئیس جمهور کوبا، در مصاحبه اخیر خود با  بِرِک ثُرو نیوز (BreakThrough News) ، نظرش را در مورد درس‌های جنگ‌های استقلال کوبا و انقلاب ۱۹۳۳ منعکس می‌کند، نتیجه می‌گیرد که دلیل اساسی شکست جنبش‌های قبلی در تضمین استقلال، «ِدِسونیون» – عدم اتحاد بین کوبایی‌ها – بوده است. او استدلال می‌کند که انقلاب ۱۹۵۹ به این دلیل موفق شد که «نیروهای سیاسی اصلی را در یک حزب واحد گرد هم آورد که مطابق با برداشت مارتیستی [که از خوزه مارتی، رهبر ملی‌گرای قرن نوزدهم کوبا، ناشی می شود] از حزب انقلابی کوبا بود» و از این طریق «توانست در برابر مشقات مقاومت کند، تحریم را شکست دهد و بر همه تجاوزات امپریالیستی غلبه کند».

قضیه برعکس این امر است. شکست جنگ‌های استقلال کوبا و قیام‌های انقلابی، به خاطر تفرقه بین کوبایی‌ها به عنوان افراد کوبایی نبود. بلکه محصول ناتوانی تمام برنامه‌های ملی‌گرایانه، در عصر امپریالیسم، در حل تضاد اساسی بین وظایف دموکراتیک ملت کوبا – حق تعیین سرنوشت ملی، اصلاحات ارضی، حاکمیت بر منابع خود – و منافع طبقاتی بورژوازی و خرده بورژوازی که هر جنبش ملی‌گرایانه‌ای را رهبری کرده بود.

با دست یافتن به وحدت، زیر پرچم ملی‌گرایی نمی‌توان بر این تناقض غلبه یافت. این تناقض تنها با نابودی دولت سرمایه‌داری توسط طبقه کارگر و کسب قدرت به نام خود، به عنوان بخشی از انقلاب سوسیالیستی بین‌المللی، قابل حل است – دقیقاً همان چیزی که نظریه انقلاب پیگیر تروتسکی، که راهنمای استراتژی موفق انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بود، تثبیت می‌کند.

این نظریه که در زمینه انقلاب‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسیه، جنگ جهانی اول و تحولات گسترده‌تر جهانی در اوایل قرن بیستم توسعه یافت، بر سه تز متصل به هم استوار است. اول، در کشورهایی که توسعه سرمایه‌داری در آنها به تأخیر افتاده است، بورژوازی بیش از حد ضعیف، بیش از حد وابسته به امپریالیسم و ​​زمین‌داری است و بیش از حد از ظهور یک طبقه کارگر انقلابی می‌ترسد تا وظایف کلاسیک انقلاب بورژوا دموکراتیک را به انجام برساند. تنها طبقه کارگر، که دهقانان و فقرای روستایی را در پشت سر خود رهبری می‌کند، قادر به انجام این وظایف است.

دوم، انقلاب دموکراتیک نمی‌تواند در «مرحله» سرمایه‌داری متوقف شود – باید بی‌وقفه به اقدامات سوسیالیستی، یعنی سلب مالکیت سرمایه، گسترش یابد. سوم، و از همه مهم‌تر این که، انقلاب سوسیالیستی نمی‌تواند در یک کشور تکمیل شود. باید بین‌المللی گردد، وگرنه خفه خواهد شد – همانطور که در نهایت سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی تحت سلطه و انحطاط بوروکراسی ملی‌گرای استالینیستی این امر را نشان داد.

ادعای دیاز-کانل مبنی بر اینکه کوبا با موفقیت در برابر تحریم و تجاوز امپریالیستی مقاومت کرده است، با تباهی اجتماعی فعلی رد می‌شود. خاموشی‌ها، فروپاشی سیستم مراقبت‌های بهداشتی، مهاجرت بیش از دو میلیون کوبایی در سال‌های اخیر، گواه این شکست فاجعه‌بار است. دیاز-کانل تلاش می‌کند که بحران فعلی را کم‌اهمیت جلوه داده و آن را به طور مطلوب با دوره ویژه دهه ۱۹۹۰مقایسه کند، زمانی که پایان یارانه‌های شوروی باعث اتمام تقریباً کامل سوخت شد و کوبایی‌ها را مجبور کرد تا با یک سوم کالری کمتر به زندگی ادامه دهند. اما این واقعیت که کوبایی‌ها امروز در تعدادی که در تاریخ کوبا بی‌سابقه است، کشور را ترک می‌کنند، دروغ این ادعا را آشکار می‌کند.

انقلاب کوبا، تأیید نظریه انقلاب پیگیر را از نظر استراتژیک  به صورت منفی ارائه می کند. حتی انجام رادیکال‌ترین ملی‌سازی‌هایی که توسط یک دولت ملی‌گرای خرده‌بورژوا، در شرایط بسیج توده‌ای صورت گرفت، نتوانست وظیفه دموکراتیک رهایی از امپریالیسم را حل کند. مدافعان کاستروئیسم می‌توانند استدلال کنند که دقیقاً این انزوای تحمیل‌شده توسط امپریالیسم ایالات متحده است که منجر به عدم موفقیت آنها شده است، اما این استدلال تنها بر این نکته تأکید می‌کند که مبارزه برای قدرت کارگری به عنوان جزء لاینفک انقلاب سوسیالیستی جهانی، ضروری است.

امروز، مذاکره اعضای درون حلقه ایی خانواده کاسترو در مورد شرایط تسلیم کوبا با رئیس سازمان سیا در هاوانا، دعوت از سرمایه‌گذاران سرمایه‌دار مهاجرت کرده از وطن برای بازگشت به جزیره، آزادی زندانیان سیاسی به درخواست ایالات متحده و ابراز علاقه به همکاری با سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا برای تقویت «امنیت هر دو ملت»، ورشکستگی این استراتژی ملی‌گرایانه کامل شده است.

این ماهیت طبقاتی سرمایه‌داری رهبری کوبا است که مانع از آن می‌شود که به طور واقعی از کارگران آمریکایی بخواهد که علیه تجاوز طبقه حاکم خود قیام کنند. چنین جنبشی از پایین در ایالات متحده، لاجرم جنبشی از کارگران را در کوبا به راه می‌اندازد که خواستار پایان دادن به امتیازات نخبگان سرمایه‌دار و نظامیِ کنترل‌کننده ی اقتصاد کوبا است. رهبری کاسترو حتی بیشتر از واشنگتن از طبقه کارگر خود می‌ترسد. به همین دلیل است که به جای این که به نام همبستگی طبقاتی بین‌المللی از کارگران آمریکایی درخواست کمک کند، از بورژوازی تبعیدی «گوسانو» میامی – که مدت‌هاست در ارتباط با تلاش‌های کودتای سازمان سیا و توطئه‌های تروریستی علیه کوبا بوده اند – به عنوان سرمایه‌گذاران بالقوه، حمایت می‌کند.

«آزمون نهاییِ» جوزف هانسن، پابلوئیست‌ها و خیانت به انقلاب پیگیر

سرنوشت کاستروئیسم در کوبا را نمی‌توان از نقش فاجعه‌باری که در سطح بین‌المللی ایفا کرده است، مجزا کرد. در مرکز ترویج آن در سراسر نیمکره و تحریف ماهیت طبقاتیش، پابلوئیسم قرار داشت، یک گرایش تجدیدنظرطلبانه که از درون بین‌الملل چهارم و در مخالفت با دفاع از تروتسکیسم راستین کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم ظهور کرد.

یکی از سردسته های این کمپین، جوزف هانسن، رهبر حزب کارگران سوسیالیست آمریکا (SWP) بود. در زمان انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، حزب کارگران سوسیالیست بخش پیشرو کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم بود. این حزب در ابتدا موضعی انتقادی نسبت به کاسترو اتخاذ کرد. با این حال، در فرآیندی جدایی‌ناپذیر از فشارهای طبقاتی بر حزب کارگران سوسیالیست در اواخر دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ که ناشی از رونق اقتصادی طولانی مدت پس از جنگ، فشار سرکوب کننده بوروکراسی اتحادیه‌ای و نفوذ روشنفکران رادیکال طبقه متوسط ​​آمریکا بود، رهبری حزب کارگران سوسیالیست، تسلیم کاستروئیسم و ​​پابلوئیسم شد.

جوزف هانسن

در ماه‌های بلافصل پس از سرنگونی باتیستا در اول ژانویه ۱۹۵۹، روزنامه میلیتانت، ارگان حزب کارگران سوسیالیست، کاسترو را به عنوان یک ملی‌گرای بورژوا تعریف کرده بود، در این حین، فارل دابز، دبیر ملی حزب، بر «راه ضروری تاریخی برای قدرت کامل کارگران، برای اعمال کامل قدرت طبقه کارگر» اصرار داشت.

آن ارزیابی، هر چقدر هم دقیق، با جهت‌گیری رو به رشد حزب کارگران سوسیالیست به سمت قشر‌های رادیکال طبقه متوسط ​​و شور و شوق غیرانتقادی آنها نسبت به رویدادهای کوبا، این حزب را در حالت تنشی فزاینده‌ قرار داد.

این بُرهه توسط جوزف هانسن، یکی از رهبران حزب کارگران سوسیالیست، به غنیمت شمرده شد. هانسن، همانطور که کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم بعداً در تحقیقات خود در مورد «امنیت و بین‌الملل چهارم» اثبات کرد، در دوره منتهی به ترور لئون تروتسکی در سال ۱۹۴۰ به عنوان مأمور گ پ یو(GPU) فعالیت می‌کرد و متعاقباً به خبررسان و «عامل» اف بی آی تبدیل شد.

در دسامبر ۱۹۶۰، هانسن «پیش‌نویس تزها در مورد انقلاب کوبا»ی خود را تهیه کرد و اعلام داشت که کاسترو یک دولت کارگری را در کوبا تأسیس کرده است و ملی کردن اموال را با موجودیت یک دولت کارگری برابر دانست. در ۱۴ ژانویه ۱۹۶۱، او گزارشی رسمی در حمایت از این تزها را به کمیته سیاسی حزب کارگران سوسیالیست ارائه داد. این گزارش و بحثی که در بدنه رهبری حزب ایجاد کرد، عمق کامل سقوط سطح نظری حزب کارگران سوسیالیست را آشکار ساخت. 

همانطور که دیوید نورث در کتاب «میراثی که ما از آن دفاع می‌کنیم» مستند کرده است، طرح اولیه‌ی این پرسش توسط هانسن خود به تنهایی یک افشاگری بود: اصرار او بر ضرورت موضع‌گیری در مورد ویژگی طبقاتی کوبا نه از منظر توسعه‌ی یک چشم‌انداز انقلابی جهانی برای طبقه‌ی کارگر، بلکه به عنوان پاسخی به فشار افکار روشنفکران طبقه‌ی متوسط ​​بود. او از کمیته‌ی سیاسی پرسید که آیا حزب کارگران سوسیالیست با اظهارات ژان پل سارتر، سی. رایت میلز، و هوبرمن و سوئیزی در مورد کوبا موافق است یا مخالف، کسانی که هانسن آنها را «بسیار مهم» توصیف کرده بود.

استدلال «نظری» واقعی هانسن بر چیزی استوار بود که کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم به درستی آن را تجربه‌گرایی بی‌شرمانه توصیف کرد. او اعلام کرد:

مشخصاتی که ما توصیف می کنیم، صرفاً منعکس‌کننده‌ی واقعیت‌ها هستند. این واقعیت که از سرمایه‌داران در کوبا سلب مالکیت شده است. این واقعیت که در آنجا یک اقتصاد با برنامه‌ شروع شده است. این واقعیت که در آنجا یک نوع دولت وجود دارد که از نظر کیفی متفاوت است. مهم نیست که این چیزها را چه بنامید، اینها واقعیت‌هایی هستند که همه باید از آنها شروع کنند.

همانطور که نورث اثبات می‌کند، این «حقایق» کاملاً عاری از تحلیل انتقادی بودند. گفتن اینکه از سرمایه‌داران سلب مالکیت شده بود، چیزی در مورد ماهیت طبقاتی آن سلب مالکیت‌ها نمی گوید. اشاره به «اقتصاد با برنامه‌» کاملاً از فقدان صنعتی‌سازی سیستماتیک و سلطه مداوم اقتصاد تک‌ محصولی مبتنی بر نیشکر – شرایطی که تحت آن یک برنامه‌ریزی علمی غیرممکن بود، همانطور که تاریخ متعاقباً آن را ثابت کرد –  انتزاع شده بود. و این ادعا که کوبا «نوعی دولت از نظر کیفی متفاوت» داشت، این سؤال را مطرح می‌کرد که «متفاوت از چه چیزی». هانسن زحمت گفتن آن را به خود نداد.

همانطور که نورث مشاهده کرد، احتمالاً اعضای کمیته سیاسی حزب کارگران سوسیالیست، هنگام گوش دادن به تزها، تجسم مصور چریک‌های مسلح از ذهنشان می گذشت. اما چریک‌های مسلح و شبه‌نظامیان مردمی به خودی خود ماهیت طبقاتی قدرت دولتی را تعیین نمی‌کنند. آنچه دولت برخاسته از انقلاب بلشویکی را «از نظر کیفی متفاوت» کرد، شبه‌نظامیان مسلح نبودند – بلکه شکل شورایی  (Soviet)بود که پرولتاریا از طریق آن دیکتاتوری خود را اعمال می‌کرد.

پیش‌نویس قطعنامه‌ی حزب کارگران سوسیالیست در سال ۱۹۶۱، نتیجه‌گیری تجدیدنظرطلبانه را به تیزترین فرم خود بیان کرد: «رهبری خرده‌بورژوازی، که با یک برنامه‌ی بورژوا-دموکراتیک آغاز شد، به جای منطق صوری برنامه‌ی خود، از منطق دیالکتیکی انقلاب پیروی نمود و در نهایت اولین دولت کارگری را در نیمکره‌ی غربی تأسیس کرد و آن را نمونه‌ای برای تمام آمریکای لاتین اعلام نمود.»

پیامدهای سیاسی این ادعا حیرت‌انگیز بود. شاخه بریتانیایی کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم، یعنی لیگ کارگری سوسیالیست  (Socialist Labour League - SLL)، با نامه ژانویه ۱۹۶۱ خود به رهبری حزب کارگران سوسیالیست، اعتراض علیه این تجدیدنظر همه جانبه در مارکسیسم را رهبری کرد.

اگر دولت‌های کارگری می‌توانستند از طریق اقدامات رهبران چریکی خرده‌بورژوا – که عمدتاً بر دهقانان متکی بودند، تأسیس شوند  که هیچ ارتباط سازمانی یا سیاسی قابل توجهی با طبقه کارگر نداشتند، و در شرایطی که هیچ ارگان قابل شناسایی از حکومت طبقاتی پرولتاریا وجود نداشت – در این صورت، کل مفهوم مارکسیستی از مسیر تاریخی به سوسیالیسم بلااستفاده می‌شود. اهمیت نوشته‌های لنین در مورد کمون، تحلیل تروتسکی از قدرت شورایی به عنوان شکلی که پرولتاریا از طریق آن دیکتاتوری خود را اعمال می‌کند، و نسل‌ها مبارزه برای ایجاد احزاب انقلابی که ریشه‌ در طبقه کارگر داشته باشند – همه اینها به نام تطبیق با هر جنبش ناسیونالیستی یا چریکی که در یک لحظه معین با اجرای سلب مالکیت، به دور انداخته می‌شود.

در «تروتسکیسم خیانت‌شده» که در ژوئیه ۱۹۶۲ منتشر شد، لیگ کارگری سوسیالیست اعلام کرد:

رژیم کاسترو هیچ نوع دولتی که از نظر کیفی جدید و متفاوت از دولت باتیستا باشد را ایجاد نکرد. ملی‌سازی‌های انجام‌شده توسط کاسترو هیچ تغییری در ماهیت سرمایه‌داری دولت ایجاد نمی‌کند. 

و نتیجه گیری می کند که:

کوبا در واقع، تأیید منفی انقلاب پیگیر است. در جایی که طبقه کارگر قادر به رهبری توده‌های دهقان و در هم شکستن قدرت دولت سرمایه‌داری نیست، بورژوازی وارد عمل می‌شود و مشکلات «انقلاب دموکراتیک» را به شیوه خود و به دلخواه خود حل می‌کند.

دلسردی که زیربنای تسلیم طلبی حزب کارگران سوسیالیست بود، در بحث کمیته سیاسی که پس از گزارش ژانویه ۱۹۶۱ هانسن برگزار شد، آشکار گشت. موریس استاین، که یک دهه قبل نقش برجسته‌ای در مبارزه با پابلو ایفا کرده بود و سپس این ایده که بحران رهبری پرولتاریا می‌تواند با رشد «عوامل عینی» حل شود را محکوم کرده بود، اینک تمام اصولی را که زمانی مدافع آن بود، کنار گذاشته است. او به کمیته گفت:

ما بهترین بخش زندگی‌مان را صرف جدل علیه افرادی می‌کنیم که مثل انقلابی‌ها حرف می‌زدند و مثل اصلاح‌طلب‌ها عمل می‌کردند. ما زندگی‌مان را صرف این کار کرده‌ایم. من فکر می‌کنم باید از تغییر استقبال کنیم.

همانطور که نورث مشاهده می‌کند، این آخرین آهنگ وداع سیاسی استاین بود – نمایش فرسودگی نسلی که از طبقه کارگر آمریکا قطع امید کرده بود و هیچ چشم‌انداز انقلابی برای حزب کارگران سوسیالیست نمی‌دید. ستایش کاستروئیسم بیان سیاسی این متارکه بود. 

در این زمینه – تثبیت مواضع حزب کارگران سوسیالیست، دلسردی رهبری آن و جهت‌گیری‌اش که به سمت افکار طبقه متوسط رادیکال سوق داده شده بود – هانسن سند نوامبر ۱۹۶۲ خود با عنوان «کوبا: آزمون نهایی» را منتشر کرد. اهمیت این سند در درجه اول نه در آنچه از نظر تئوری به آن افزود، بلکه در آن سلاح سیاسی‌ای بود که در دست همه کسانی قرار داد که به دنبال نابودی مقاومت کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم در برابر تجدید اتحاد با پابلوئیست‌ها بودند. این سند یک تحریک و تهمت حساب‌شده بود که برای باج‌گیری از جنبش تروتسکیستی و وادار کردن آن به تسلیم شدن در برابر نیروهای ملی‌گرای خرده‌بورژوا طراحی شده بود.

هانسن کل وضعیت را در چارچوبی قرار داد که مانع بحث سیاسی اصولی می شد. او اعلام کرد که «عوامل عینی» مانند انقلاب استعماری و فرآیند استالین‌زدایی «بر جنبش رادیکالی که تقریباً با انقلاب روسیه حدود چهل سال پیش قابل مقایسه است، تأثیر می‌گذارند» و همه تشکل‌ها را از هم می درند، «آنها را متزلزل و دوباره گروه‌بندی کرده و به راست و چپ تقسیم می‌کنند».

از این منظر عینیت‌گرا و امپرسیونیست، دفاع کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم از برنامه تروتسکیستی نه به عنوان دفاع اصولی از مارکسیسم و ​​میراث انقلاب اکتبر، بلکه به عنوان مانعی که باید از سر راه برداشته شود، ارائه شد. مقاومت لیگ کارگری سوسیالیست در برابر تجدید اتحاد با پابلوئیست‌ها به عنوان «فرقه‌گرایی افراطی چپ»، اصرار آن بر اولویت رهبری طبقه کارگر به عنوان امتناع جزمی از اذعان داشتن به «رویدادهای ملموس»، و مخالفت آن با سازگاری با کاسترو به عنوان تلاشی فریبکارانه «برای تبرئه خود از هرگونه مسئولیت بیشتر با زدن برچسب 'خیانت' به هر کاری که این رهبران انجام می‌دهند» به تصویر کشیده شد.

بدیل هانسن، که به عنوان مارکسیسم عملی و توجه به واقعیت ارائه می‌شد، به نابودی کامل حزب انقلابی منجر شد. او نوشت:

آنها با پیوستن به عملکرد انقلاب، به جای اینکه با انقلاب بحث کنند که بهتر است کارها را به تعویق بیاندازیم تا این که اول حزب ساخته شود، آنان در پی کمک به ساختن یک حزب سوسیالیست انقلابی در همان فرآیند انقلاب هستند.

این فرمول‌بندی – که تقریباً کلمه به کلمه همان استدلال‌هایی را که پابلو برای توجیه تسلیم شدن در برابر استالینیسم به کار برده بود، تکرار می‌کند – در عمل به این معنی بود که  قبل از انقلاب، نیازی به ساختن حزب نیست، بلکه فقط در هنگام انقلاب و تنها با تطبیق با هر نیروی غیرمارکسیستی که بر حسب اتفاق در رهبری آن است، می‌تواند ساخته شود. نتیجه منطقی، همانطور که لیگ کارگری سوسیالیست تشخیص داد، کنار گذاشتن مبارزه برای ساخت احزاب تروتسکیستی در هر کجا، از جمله و مهمتر از همه، در ایالات متحده بود.

تهمت هانسن به لیگ کارگری سوسیالیست به عنوان فرقه‌گرایان چپ افراطی، با پشت بند این دروغ که لیگ کارگری سوسیالیست از دفاع از انقلاب کوبا خودداری کرده است، به پایه سیاسی هر مانور تجدید گروه پابلوئیستی بعدی تبدیل شد. این امر قشر وسیعی از خرده بورژوای چپ را علیه هرگونه تعامل با مواضع اصولی کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم واکسینه کرد و اصرار تروتسکیسم بر نقش انقلابی مستقل طبقه کارگر را در مواجهه با نیروهای قدرتمند انقلاب استعماری در چارچوب فرقه‌گرایی و بی‌ربط قرار داد.

کلیف اسلاتر

به همین دلیل است که پاسخ کلیف اسلاتر – در نوشته ی «فرصت‌طلبی و تجربه‌گرایی» در مارس ۱۹۶۳، که دیوید نورث اهمیت آن را با کتاب «در دفاع از مارکسیسم» تروتسکی که علیه مَکس شَکتمن و اپوزیسیون خرده‌ بورژوا در حزب کارگران سوسیالیست در سال‌های ۱۹۴۰-۱۹۳۹ نوشته شده بود، مقایسه کرد – صرفاً پاسخی به هانسن نبود، بلکه دفاعی اساسی از خود روش مارکسیستی در برابر انحلال تجربه‌گرایانه‌ای بود که هانسن به عنوان یک فلسفه ترویج می‌کرد:

این یک دیدگاه نادرست و غیرمارکسیستی از «واقعیت‌ها» است که به این ایده‌های تجدیدنظرطلبانه منجر می‌شود. آنچه «عینی‌گراهای» ما با پیام «تاریخ به نفع ماست» می‌گویند، این است که: به مبارزات بزرگی که در حال وقوع است نگاه کنید، آنها را بدون تحلیل به هم اضافه کنید، برداشت‌های خود را از اهمیت آنها دنبال کنید و همه اینها را با هم جمع بزنید – و شما «واقعیت‌ها» را خواهید داشت... یک تحلیل واقعاً عینی از روابط اقتصادی بین طبقات در مقیاس جهانی و از درون ملت‌ها آغاز می‌شود. این امر از طریق تحلیل روابط بین نیازهای این طبقات و آگاهی و سازماندهی آنها پیش می‌رود. بر اساس این ها، برنامه خود را برای طبقه کارگر در سطح بین‌المللی و در هر بخش ملی بنا می‌کند.

تا سال ۱۹۶۲، هانسن کوبا را به چیزی تبدیل کرده بود که آن را «آزمون نهایی» بین‌الملل چهارم می‌نامید: کسانی که از کاسترو به عنوان یک مارکسیست انقلابی تجلیل نمی‌کردند، به گفته او، چپ‌های افراطی فرقه‌گرا بودند که از واقعیت جدا شده بودند. بنابراین، مسئله کوبا به اهرم سیاسی برای تجدید اتحاد حزب کارگران سوسیالیست با دبیرخانه بین‌المللی پابلوئیست در کنگره مُرتدان تبدیل شد که دبیرخانه متحد را در سال ۱۹۶۳ تأسیس کردند. این ادغام یک توافق سیاسی اصولی نبود. این یک اتحاد بین‌المللی خرده بورژوازی بود که برای سرنگونی برنامه بین‌الملل چهارم سازماندهی شده بود و برای تروتسکیسم نقشی نوکرمآبانه تعیین می کرد که به قول قطعنامه رسمی تجدید اتحاد، کمک به «تقویت و غنی‌سازی جریان بین‌المللی کاستروئیسم» بود. 

این تغییر جهت به هانسن اجازه داد تا جوانان، مطبوعات و دستگاه‌های داخلی حزب کارگران سوسیالیست را به سمت تبلیغ غیرانتقادی کاستروئیسم سوق دهد و کل فعالیت حزب را در پشت کمیته‌ی آلوده به دولت «رفتار منصفانه برای کوبا» مجدداً تمرکز کند.

تخریب انحلال‌طلبانه کادرها توسط حزب کارگران سوسیالیست، عواقب فوری و فاجعه‌باری در آمریکای لاتین داشت. پس از آنکه دولت کاسترو با توقیف چاپخانه تروتسکیست‌های کوبایی، شکستن دستگاه چاپ نسخه کوبایی کتاب «انقلاب پیگیر» تروتسکی و زندانی کردن اعضای رهبری آن واکنش نشان داد، حزب کارگران سوسیالیست از تروتسکیست‌های کوبا خواست که کاملاً خود را تابع رژیم کاستروئیست کنند.

حزب کارگران سوسیالیست این جهت‌گیری جنایتکارانه را در سراسر نیمکره گسترش داد و اعلام کرد که «تروتسکیست‌های سراسر آمریکای لاتین باید تلاش کنند تا تمام نیروها را، صرف نظر از منشاء خاصشان، گرد هم آورند، نیروهایی که آماده‌اند تجربه کوبا را به عنوان نقطه حرکت مبارزات انقلابی در کشورهای خود در نظر بگیرند.»

خط سیر ناهوئل مورنو، تجدیدنظرطلب آرژانتینی، دقیقاً عواقب این امر را نشان می‌دهد. پس از تجدید اتحاد هانسن با دبیرخانه پابلوئیست‌ها، مورنو از انقلاب کوبا برای جدایی از کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم و ادغام جنبش خود در باتلاق رادیکالیسم خرده بورژوازی استفاده کرد. او در سال ۱۹۶۵ با ماریو روبرتو سانتوچو، چه‌گوارا گرا، برای تأسیس حزب کارگران انقلابی (PRT) در آرژانتین متحد شد. هنگامی که حزب کمونیست کوبا در اوت ۱۹۶۷ سازمان همبستگی آمریکای لاتین (OLAS) را راه‌اندازی کرد، مورنو پیشنهاد داد که «وظیفه شماره یک مبارزاتی» حزبش، ساختن چریک‌ها به عنوان بخشی از «دستگاه فنی با انضباط سختگیرانه تحت سازمان همبستگی آمریکای لاتین» است.

در شیلی، جهت‌گیری انحلال‌طلبانه‌ی مورنو منجر به انحلال حزب انقلابی کارگران (POR) در جنبش چپ انقلابی (MIR) – ترکیبی از گرایش‌های طبقه متوسط ​​– شد و طبقه کارگر شیلی را در شرایط انقلابی بحرانی اوایل دهه ۱۹۷۰ بدون رهبری مارکسیستی تنها گذاشت.

ترازنامه بین‌المللی کاستروئیسم

تجلیل از چریک گرایی خرده بورژوایی به عنوان راهی جدید به سوی سوسیالیسم، نقش بسیار مخربی در هموار کردن راه برای تبعیت طبقه کارگر از رهبران مختلف بورژوا ناسیونالیست، از خوان پرون در آرژانتین گرفته تا سالوادور آلنده در شیلی، خوان خوزه تورس در بولیوی و خوان فرانسیسکو ولاسکو آلوارادو در پرو، ایفا کرد.

در سال ۱۹۷۱، کاسترو در جریان سفر خود به شیلی، از «مسیر [پارلمانی] شیلی به سوی سوسیالیسم» به رهبری آلنده حمایت کرد و در چندین سخنرانی برجسته، از کارگران خواست تا در پشت آنچه او «فرآیند انقلابی» تحت دولت وحدت مردمی می‌نامید، «متحد» شوند. نتیجه این تلاش‌ها در بازداری کارگران جهت اتخاذ یک مسیر انقلابی مستقل، کودتای مورد حمایت آمریکا به رهبری آگوست پینوشه، فرمانده نظامی آلنده، بود که جنبش کارگری شیلی، از جمله بسیاری از هواداران کاسترو را غرق در خون کرد.

واشنگتن به طور سیستماتیک از شبح «کوبای دیگر» برای توجیه پیشروی ضدانقلابی خود در سراسر نیمکره غربی سوءاستفاده کرد: حمله به جمهوری دومینیکن در سال ۱۹۶۵، حمله به گرانادا در سال ۱۹۸۳، حمایت از دیکتاتوری‌های سرکوبگر در آمریکای جنوبی و جنگ‌های نیابتی علیه جبهه آزادی‌بخش ملی فارابوندو مارتی در السالوادور و ساندینیست‌ها در نیکاراگوئه. در هر مورد، این دولت‌ها و جنبش‌های ملی‌گرای بورژوایی، کارگران را –  از نظر سیاسی و فیزیکی –  خلع سلاح کردند و کودتاها و انتصاب رژیم‌های خدمتگزار امپریالیسم ایالات متحده را تسهیل کردند.

ترویج جنگ چریکی به عنوان جایگزینی برای سازماندهی طبقه کارگر، هزاران جوان رادیکالیزه شده را به ماجراجویی‌های انتحاری و منزوی از جنبش توده‌ای سوق داد. این دیدگاه تنها به انفصال عناصر انقلابی از طبقه کارگر، سوق دادن آنها به سمت رویارویی‌های مسلحانه نابرابر با دولت و جلوگیری از ایجاد احزاب انقلابی طبقه کارگر منجر شد. در هیچ کجا حمایت از چنین رژیم‌ها یا روش‌هایی منجر به سوسیالیسم نشده است.

در دهه ۲۰۰۰، کاستروئیسم از دولت‌های «موج صورتی» حمایت سیاسی کرد، که با هوگو چاوز در ونزوئلا آغاز شد، دولت‌هایی که برنامه‌های کمک‌های اجتماعی محدودی را اجرا می‌کردند اما دولت سرمایه‌داری را دست نخورده باقی می‌گذاشتند –  و امروز رهبران آنها ثابت کرده اند که کاملاً با تهاجم دولت ترامپ علیه کوبا همدست هستند.

درس دشوار تاریخ آمریکای لاتین این است: تبعیت طبقه کارگر از ناسیونالیسم بورژوایی یا خرده بورژوایی تنها شرایط شکست را فراهم می‌کند. مبارزه برای سوسیالیسم مستلزم استقلال سیاسی کامل طبقه کارگر و ایجاد یک رهبری انقلابی مارکسیستی است.

مخالفت تروتسکیستی با انحلال‌طلبی

جنبش تروتسکیستی که در کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم سازماندهی شده است، قاطعانه از کوبا و مردم آن در برابر تجاوز امپریالیستی دفاع کرده است. این دفاع را با مبارزه‌ای آشتی‌ناپذیر علیه نیروهای استالینیستی و پابلوئیستی همراه کرده که طبقه کارگر را تابع کاستروئیسم و ​​سایر رهبری‌های ناسیونالیستی بورژوایی و خرده‌بورژوایی کرده اند. تنها از این طریق است که می‌توان از منافع طبقاتی تاریخی کارگران کوبا و طبقه کارگر در سراسر قاره آمریکا دفاع کرد.

این نکته را باید در شرایط کنونی به روشنی درک کرد. سفر اخیر رئیس سازمان سیا به هاوانا، کمتر از یک ماه پس از شصت و پنجمین سالگرد حمله ناموفق خلیج خوک‌ها که توسط سازمان سیا سازماندهی شده بود، صورت گرفت. این رویدادها به منزله پایان یک دوره تاریخی کامل هستند. سجده کنونی رهبری کوبا در برابر واشنگتن، با وجود شجاعت توده‌های کوبایی، خیانت به کاستروئیسم نیست. این نتیجه منطقی آن است.

در سال ۱۹۱۷، در دوره پیش از انقلاب اکتبر، لنین چشم اندازی را که تروتسکی در نظریه انقلاب پیگیر بسط داده بود، اتخاذ کرد – مبنی بر اینکه در کشورهایی با توسعه دیرهنگام سرمایه‌داری، وظایف دموکراتیک و ملی که از نظر تاریخی مربوط به انقلاب بورژوایی هستند، تنها توسط طبقه کارگر می تواند صورت بگیرد، که ناچار به تسخیر قدرت و پیشبرد اقدامات سوسیالیستی و مبارزه برای گسترش انقلاب در سطح بین‌المللی خواهد شد.

لئون تروتسکی در سال ۱۹۳۸ که در مکزیک در تبعید بود، در واکنش به ملی شدن نفت مکزیک توسط دولت لازارو کاردناس، متذکر شد که این اقدام بیان یک دستاورد واقعی است، اما هشدار داد: 

در کشورهای عقب‌مانده صنعتی، سرمایه خارجی نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کند. از این رو ضعف نسبی بورژوازی ملی در مقایسه با پرولتاریای ملی وجود دارد. این امر شرایط ویژه‌ای برای قدرت دولتی ایجاد می‌کند. دولت بین سرمایه خارجی و ملی، بین بورژوازی ملی نسبتاً ضعیف و پرولتاریای نسبتاً قدرتمند، نوسان می کند. این به دولت نوعی خصلت بناپارتیستی می‌دهد – یا به اصطلاح، خود را بالای طبقات می گذارد. در واقعیت، می‌تواند یا به ابزار سرمایه خارجی تبدیل شده و با دیکتاتوری پلیسی پرولتاریا را به زنجیر بکشد، یا با پرولتاریا مانور داده و حتی امتیازاتی به آن اعطا کند، و از این طریق آزادی بخصوصی در معاملات خود با سرمایه خارجی کسب کرده، بدین وسیله حکومت کند. سیاست فعلی دولت مکزیک در جهت دوم قرار دارد – بزرگترین پیروزی هایش، سلب مالکیت راه‌آهن و شرکت‌های نفتی است. اما این ادعا که راه سوسیالیسم نه از طریق انقلاب پرولتری، بلکه از طریق ملی‌سازی‌های انجام شده توسط دولت بورژوایی و انتقال آنها به سازمان‌های کارگری می‌گذرد، یک اشتباه فاجعه‌بار و یک فریب کامل خواهد بود.

این تحلیل که بیش از هشت دهه پیش تدوین شده است، با دقتی وصف‌ناپذیر، هم خط سیر کاستروئیسم، هم بن‌بستی که به آن رسیده است، و هم بدیل آن را توصیف می‌کند.

نتیجه‌: تنها راه پیش رو

تجاوز امپریالیسم آمریکا علیه کوبا، تاریخ طولانی ستم نواستعماری و تهدید فعلی جنگ برای تغییر رژیم، بسیج کارگران در ایالات متحده، کوبا و سطح بین‌المللی را در دفاع بی‌قید و شرط از مردم کوبا می‌طلبد. این بسیج نمی‌تواند بر اساس سیاست‌های کاستروئیسم، استالینیسم یا هر نوع ناسیونالیسم خرده بورژوایی بنا شود. همه این گرایش‌ها خود را به عنوان موانع سیاسی برای سازماندهی مستقل طبقه کارگر و ابزار امپریالیسم ثابت کرده‌اند.

تسلیم دولت‌های ملی‌گرای «چپ» آمریکای لاتین در برابر سیاست واشنگتن در قبال کوبا، این درس را با وضوح بی‌رحمانه‌ای به ما می‌آموزد. پس از دیدار ترامپ در کاخ سفید، لولا دا سیلوا، رئیس‌جمهور برزیل، ادعاهای ترامپ مبنی بر این که او قصد حمله به کوبا را ندارد، تأیید کرد و به نیروی دریایی برزیل دستور داد تا به ناو هواپیمابر یو‌اس‌اس نیمیتز در رزمایش نظامی در مسیر کارائیب بپیوندد.

علاوه بر این، مسکو وعده‌های توخالی داده در حالی که در مواجهه با فشار آمریکا، مسیر نفتکش‌های خود را تغییر داده است، و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، در مذاکرات با دولت ترامپ از این که کوبا به عنوان یک مساله مطرح شود، خودداری کرده است. این دولت‌ها، ناظران منفعل نیستند. مساعدت آنان در خفه کردن کوبا، بیان مستقیم ماهیت طبقاتی آنهاست: دولت‌های سرمایه‌داری که بیش از هر چیز از بسیج مستقل طبقه کارگر، که یک مبارزه واقعی ضد امپریالیستی به آن نیاز دارد، می‌ترسند.

همین ماهیت طبقاتی، مخالفت سست حزب دموکرات در ایالات متحده را نیز مشخص می‌کند. جاناتان جکسون و پرامیلا جایاپال، نمایندگان مجلس، در ماه آوریل برای دیدار با دیاز-کانل به هاوانا سفر کردند و اذعان کردند که سیاست ترامپ در قبال کوبا بر پایه دروغ بنا شده است. جکسون به صراحت به روزنامه  یو اس ای تو دِی (USA Today) گفت: «من پیش‌بینی می‌کنم که ایالات متحده در کوبا اقدام نظامی خواهد کرد... وقتی می‌گویند آماده مذاکره هستند، یعنی آماده حمله هستند.» اما جکسون، جایاپال و همکاران دموکرات آنها با اذعان به این موضوع، «مخالفت» خود را به نامه‌های رسمی و قطعنامه‌های ناموفق کنگره بر اساس درخواست از حزب جمهوری‌خواه فاشیستی ترامپ، محدود کرده‌اند.

شصت و شش سال کاستروئیسم، آنچه را که کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم از ابتدا مطرح کرده بود، تأیید کرده است: اینکه هیچ گونه ناسیونالیسم نمی‌تواند وظایف دموکراتیک ملت‌های ستمدیده را حل کند، از دستاوردهای اجتماعی آنها در برابر حمله امپریالیستی دفاع کند یا طبقه کارگر را به سوسیالیسم هدایت نماید. تنها راه، راهی است که توسط انقلاب اکتبر گشوده شد و جنبش تروتسکیستی در مبارزه خود علیه استالینیسم و ​​پابلوئیسم از آن دفاع کرد: سازماندهی سیاسی آگاه و مستقل طبقه کارگر بر اساس یک برنامه بین‌المللی، با هدف تسخیر قدرت دولتی به عنوان بخشی از انقلاب سوسیالیستی جهانی.

وب‌سایت سوسیالیستی جهانی، صدای طبقهٔ کارگر و ارگان رهبری جنبش سوسیالیستی بین‌المللی است. ما به‌طور کامل به حمایت خوانندگان خود متکی هستیم. لطفاً همین امروز با کمک مالی خود از ما حمایت کنید

Loading